51روز تا زمینی شدن فرشته کوچولو
سلام امیررضا جون.![]()
خوبی پسرم،دیگه خیلی خیلی نزدیک شدیم،فقط و فقط به لحظه ی موعود تقریبا 51 روز مونده!![]()
چه انتظار شیرینی،من عاشق این روزا هستم و سخت عاشق دیدن اون چهره مثل ماهت.![]()
پسرم امتحانات پایان ترمم شروع شده![]()
عزیزدلم،خیلی سنگین شدم،من که عاشق پیاده روی بودم دیگه مثه عاطفه ی قبل نمیتونم راه برم، ودقیقا یه ربع که پیاده روی کنم خسته میشم و به بابایی میگم بسه بریم خونه!!
خوب پسرم من تا الان یه وزنه ی 20کیلو یی بهم وصله!و این خیلی هم طبیعیه.
گلِ نازم،این چند ماه بس که آرایش نکرده بودم دلم برای آرایش تنگ شده بود و چند روزه که مامان بدی شدم و آرایش میکنم و خیالم راحته که تو بزرگ شدی و مواد شیمیایی بهت نمیرسه،درهر صورت منو ببخش،آخه آرایش برای روحیه خیلی خوبه،البته چهرم تو حاملگی خراب نشده و از اون دسته مامانا هستم که هرکی منو میبینه میگه خوشگلتر شدی ولی خودم بعضی وقتا دلم آرایش میخواد.
خدارو شکر ورم هم ندارم.![]()
گلِ نازم اشتهام دیگه مثه ماههای اول زیاد نیس و برگشته به حالت قبل،مثلا دیگه ساعت 3نصفه شب از گرسنگی بیدار نمیشم تا چیزی برا خودم درست کنم اونم به این دلیله که تو اون موقع کوشولو بودی و زودزود تغذیه میکردی
کوچولوی من جدیدا جای جدید تو دلم پیدا کردی،میری تو پهلوهام و منو که شدییید قلقلکی هستم قلقلکم میکنی،باور کن راست میگم،همش تو پهلوهامی،بیشتر هم سمت راست دلمی،نمیدونم شاید اون ور جا باز تره...
پسرِ نازنازیم،احساس میکنم با یه چیزی مثه دست یا پا میکوبی به دیواره ی دلم بعضی وقتا با یه درد همراهه و بعضی مواقع هم حس قلقلک دارم!!!
بابایی میگه پسرِ نازم به خودم رفته و شیطونه.
نازپسرم،یه مامانی که نی نی تو دلش داره باید یا به پهلوی راست بخوابه یا به پهلوی چپ،به هر پهلویی که بخوابم تو هم میای همون جا برا خودت جا خوش میکنی و منو تا کی بیدار نگه میداری
.
دیگه اینکه کمربند بارداری رو میبندم و شما هم شیطونتر میشی،الهی فدات بشم فک کنم جات تنگ میشه و تکون میخوری ،ینی مامانی جام تنگه اذیتم
بابایی هم میگه هروقت امیررضا شیطونی کرد و با تکوناش دردت گرفت کمربندو ببند تا زندونی بشه...هههههه![]()
بله خوو اینقد شیطونی نکن آقا پسر!!
پسرم اصلا حس درس خوندن ندارم امتحانای ترم 2هست و 4ترم دیگه رو باید باهم بگذرونیم،وااااااااااااای چگده جالب انگییییز!
خوب پسرم شما تو این روزای پایانی حسابی به خودت برس و از خودت پذیرایی کن،آخه باید وزن بگیری و تپل مپلی بشی،البته دوس ندارم چاق باشی ولی وقتی بدنیا میای بهتره تپلی باشی تا من راحتتر بتونم بغلت کنم و بزرگت کنم،آخه من تا الان هیچ بچه ای رو بغل نکردم،اولین نی نی که بغل کردم اونم در چند روزگیش،پسر خاله جونیت بود،فرزاد
.
اولین بار بود که روی ماهشو میدیدم و حسابی ذوق داشتم اونم داشت گریه میکرد چون نمیتونست می میه مامانشو بگیره منم بغلش کردم و اونم ساکت نمیشد،تازه بعد چنددقیقه دوزاریم افتاد که یه نوزاد بغلمه و داشتم سکته میکردم!!!و سریع به عزیز جون دادم.
حالا چجوری میخوام تورو بزرگ کنم اونم دست تنها خدا میدونه!
البته تا ده روزگیه شما مشهد میمونم و عزیزجون پیشمه،و انشالله بعدش با عزیز جون میایم اینور ...ولی با بعدش چه کنم؟درسته که بابایی هست ولی خیلی سخته.
خوب گلم شما هم باید باما همکاری کنی.
فعلا بوس بوس تا بعد.![]()
خـدا همـیـشـهـ نـگهدارت



51روز تا زمینی شدن فرشته کوچولو
